X
تبلیغات

....

شهر عشق
ماهور
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+نوشته شده در سه‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1392ساعت01:35 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (0)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1392ساعت11:25 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (0)
ماهور
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+نوشته شده در یکشنبه 2 تیر‌ماه سال 1392ساعت11:10 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (0)
ماهور عزیزم رمزش اسم خودته اگه باز نشد پیغام بذار
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392ساعت08:48 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (0)
ماهووور عزیزم این ÷ست فقط برای توست

ماهور عزیزم من همیشه به یادتم به جون عشقم قسم تو تنها کسی هستی که تا اخر عمر از یادم فراموش نمیشی 

به خدا از همیشه بیشتر به یادتم تو تنها کسی بودی که تا اخر پا به پای من سوختی و منو اروم کردی 

 

اگه قرار به فراموش کردن کسی باشه اون بی لیاقته که رفت تو کسی بودی که همیشه به یادت موندم 

 

از ته دلم با چشای گریون برات مینویسم که خیلی مهربونی و با احساس 

 

هنوز تلاشایی که برای شاد کردن من کردی یادم نرفته اما من واقعا هیچ کاری برات نکردم تورو خدا منو حلال کن اگر دیدی به زنگت جواب ندادم فقط واسه این بود که ترسیدم خودت منظورمو بفهم 

 

خاطرت تا همیشه تو قلبم هست 

تورو خدا اگه این پیامو دیدی برام نظر بذار تا روزی که بهم جواب بدی منتظرتم

+نوشته شده در جمعه 24 خرداد‌ماه سال 1392ساعت03:11 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (2)

سلام دوستای عزیزتر از حانم حالم خیلی خوبه خیلی خوشحالم عشق واقعیمو پیدا کردم دیگه فقط میحندم 

 

واقعا برای همتون زندگی سرشار از عشق و شادی ارزو دارم 

 

دوست دار همتووووون علیرضا

+نوشته شده در سه‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1392ساعت02:15 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (6)

بعد خوندن این پیام غرق گریه شذم زهره عزیزم زهره خوبم تا ابد تو خاطرم هستی همیشه دوستت دارم 

 

 غوغا

سلام ذهره جونم ، خوبی مهربون ، دیروز داشتم همینجوری وبگردی میکردم با یه وبی برخوردم که مال پسری ب اسم علیرضا بود ، عشقش بعد 6 سال ولش کرد و رفت و ازدواج کرد تو خیلی تو پستاش نظر مینوشتی خیلی دلداریش میدادی ، علیرضا مدام تو پستاش میگفت که بیشتر از عروسی ناز دووم نمیاره و خودشو میکشه ، آخرین پستاش واسه مرداده ، نمیدونم چرا از دیروز فکرم مشغولش شده اگه خبری ازش داری ب منم بگو ...
قربونت مهربوووووووون

پاسخ:
سلام دوست گلم

نه متاسفانه من بعد از مرداد دیگه از علیرضا خبری ندارم. چند بار هم براش کامنت گذاشتم اما خبری ازش نیست.

به هر حال امیدوارم هر جا که هست حالش خوب باشه.

+نوشته شده در سه‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1391ساعت02:24 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (6)
همتونو دوست دارم

سلام به همه دوستای خوبم پیامای همتونو خوندم مخصوصا زهره عزیزمو از فاطمه هم ممنونم که به من لطف داشت بالاخره بعد از ۱۰۰۰ جون کندن تونستم خودمو نجات بدم 

 

دیگه الان میگم ناراحت نیستم که رفتی  تو لیاقت منو نداشتی با افتخارم میگم فکر میکردم خیلی خوبی اما الان میدونم که اصلا هم اینطور نبوده خوب بودی دوروغ نمیگم اما بهترین نبودی برای من امیدوارم که در کنار عشق جدیدت جاودانه زندگی کنی و ازش بچه های زیاد داشته باشی  

 

با رفتنت فهمیدم که ارزشم چقدره فهمیدم که چقدر مردم دوسم دارن  

دوست گلم زهره خوبم هیچ وقت فراموشت نمیکنم تو در تمام این روزای سخت کنارم بودی 

زهرا جونم دوست دارم اجی خیلی خوبی  

 

شیوا جان از تو هم ممنونم امید وارم با شوهرت خوشبخت بشی زیاد سخت نگیر زندگی رو 

 

از همتون ممنونم که تو بدترین روزای زندگیم تنهام نذاشتین 

 

دوست دارم بعد از گدشت بیشتر از ۱۴ ماه دیگه تو غم من شریک نباشید 

 

میخوام تو شادیام تقسیم بشید و با هم شادی کنیم   من تا اخر هفته دارم ازدواج میکنم 

 

واقعا حوشجالم که دوستای خوبی دارم

+نوشته شده در سه‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1391ساعت01:52 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (4)

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1391ساعت01:29 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (5)
خیلییییییی تنهام

هنوزم داد میزنم دوست دارم 

از ته دل دوست دارم  

امشب خیلی دل تنگتم کاش امشبو مال من بودی

+نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1391ساعت01:21 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (5)

 باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم


من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم


                       با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم


                        با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم


 سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم


شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم


                        حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود


                       فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم


 من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین


خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم


                        از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود


                       وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم


 خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور


با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم


                        این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است


                       از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم


 هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت


حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم


                        نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهاییم و این دائمیست


                       اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم


 یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را


در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم


                        حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت شوم


                       این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم


کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست


این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم


+نوشته شده در جمعه 16 تیر‌ماه سال 1391ساعت02:25 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (8)

عروسی کرد نامرد 

دلممممممممممممممممممممممممممممممممممم خوووووووووووووووووووووووون شدددددددددددددددددددددددددددددددددددددد نامرررررررررررررررررررررررررد

+نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1391ساعت01:37 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (4)

 فردا تولدمه و تو نیستی

+نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1391ساعت02:11 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (7)

سلام عزیزم امشب شب تولدته 

 

تولدت مبارک تک ستاره من 

+نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1391ساعت05:55 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (6)
عیده و امسال....

عیده و امسال عیدی ندارم 

 

گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم 

 

عیده و امسال تنهای تنهام 

 

به جای عیدی عزیزم من تو رو میخام 

 

از وقتی رفتی غمگینه خونه 

 

گریم میگیره به هر بهونه 

 

رفتی و موندم  

با این همه درد 

 

هرگز نمیشه فراموشت کرد 

 

اگر چه نیستی    یاد تو اینجاست 

  

عشقت توی قلبه منه

+نوشته شده در شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1391ساعت03:15 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (2)
یادش بخیر بی معرفت

همه بهم لطف دارن الا اونی که باید ذاشته باشه حتی یه پیام ساده هم نمیذاره که دلم به اون خوش باشه 

۲ سال پیش چنین شبی شب ۴شنبه سوری با کلی هدیه اومدم خونتون یادت میاد؟؟؟  

 

ببینم اون کثافت لجن امسال برات چی میاره؟؟؟؟ رو دست من بلند میشه یا نه؟؟؟؟ 

 

من که فکر نمیکنم 

 

قبل رفتنم عکسایی جدیدی برات میزارم و میرم 

فقط کاش اگه میای و اینچارو میبینی یه جوری بهم بفهمونی 

بخدا دلم لک زده برات نازی جونم 

 

بیمعرفت نمیخای بهم عیدو تبریک بگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یادته ۲ ساعت مونده به عید داشتیم ماشین میشتیم؟؟؟؟ 

 

یادته چقد دنبال مانتو گشتیم؟؟؟؟ 

 

یادته اولین مانتویی رو که با حقوق خودم برات خریدم؟ 

چقد خوش گذشت اون روز!!!! 

 

نیستی دارم دق میکنم

+نوشته شده در سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1390ساعت02:21 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (7)
دلم برات تنگ شده

دلم برات تنگ شده خیلیم تنگ شده برا صدات ٬ نفست٬ عشقت و همه چیزای خوبت دوست دارم نازنین 

 

چرا تنهام گذاشتی به خدا حقم نبود حنی اگه بدترین ادم روی زمینم بودم حقم نبود 

 

با تو میمونم واسه همیشه 

 

عشقتو به همه دنیا نمیدم 

 

اگه میخای تنهام بزاری حرفی نیست من واست میمیرم تا بدونی که ذوست دارم واسه همیشه 

 

میدونم که دیگه برات مهم نیستم اما تو برا من مهمی 

 

میمیرم بی تو 

 

اگه روزی دیدی نیستم حلالم کن و بدون دوست دارم و بدون دوریتو نتونستم تحمل کنم 

 

هر روز دارم با عکست حرف میرنم   مسخرس نه؟؟؟ 

 

این جدایی حق ما نبود 

 

از اینکه بخاطر تو بمیرم به خودم افتخار میکنم 

 

 

خیلی دلم برات تنگ شده    خیلی دوست دارم

+نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390ساعت01:18 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (2)

کاش الان اینجا بوذیو بغلم میکردی و اشکامو پاک میکردی و غرق لوسه و محبتم میکردی 

 

 

تا کی باید گریه بکنم؟؟؟؟ چقدر باید چشم انتظار اغوش پر مهرت باشم؟؟؟؟ 

 

 

چشام پره اشکه ذیگه نمیتونم بنویسم 

 

کاش زودتر تیر خلاصمو بزنی 

 

 

خدددددددددداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به دتادم برررسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس 

 

کمکمممممممممممممممممممم کننننننننننننننننننننن 

 

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1390ساعت02:22 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)
داستان کوتاه

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...


اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....


و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.


شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو....


گفتم: به چشم.


در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.


هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟


قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...


به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم، میدانست.


با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟

من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...

من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!

خدا گفت: من؟!!

فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند ... 

+نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1390ساعت01:52 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)
کاش .....

دیروز که بهم زنگ زدی داشتم از خوشحالی سکته میکردم 

نمیدونستم چیکار کنم تمام بدنم یخ کرده بود فشارم افتاده بود وسط شرکت زدم زیر گریه 

 

اما حرفات بیشتر منو داغون کرد 

 

رو تصمیمم مصمم تر  شدم 

 

هنوز حالم بده نمیتونم بنویسم 

 

 

اما مطمئن باش رو حرفم میمونم 

 

 

به دلم افتاده بود که یه روز میای اینجا و اینارو میخونی اما باورم نمیشد بزنگی 

 

حالم خیلی بده 

 

راستشو بخای ذلم له له میزد برا صدات 

 

 

کاش قطع نمیکردی 

کاش ازت اون حرفارو نمیشنیدم 

 

کاش .....

+نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1390ساعت01:04 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (2)
؟؟؟

با نظراتتون منو راهنمایی کنید

+نوشته شده در جمعه 5 اسفند‌ماه سال 1390ساعت04:42 ب.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (6)
...

آخرین برگ سفر نامه ی باران این است 

 

که زمین چرکین است. 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1390ساعت02:58 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)
...

چشم انتظارم عشقم.بر گرد.....  

 

فقط یک بار دیگه تو عمرم به پشت سرم نگاه میکنم  

اگه ندیدمت برای همیشه دنیارو از دیدنم محروم میکنم 

 

به جون نازنینم این کارو میکنم.... 

 

حالا میبینی  

به اون کره خرم بگو هر غلطی دلش میخواد بکنه 

از هیچی نمیترسم میخوام کاری کنم که حتی داداش وکیل گردن کلفتشم هیچ گوهی نتونه بخوره 

 

 

حالا ببین

+نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1390ساعت03:28 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)
ماهگرد عشق جدیدت مبارک

سومین ماهگرد عشق جدیدت مبارک عشق من 

 

 

راستی امسال ولن تاین چی به عشق جدیدت دادی؟؟؟ 

اولین ولنتاینیه که از من دوری 

 

راستی من بیمعرفت نیستم 

 

ولنتاینت مبارک 

 

هدیتو گرفتم و تو رودخونه سر خیابونتون انداختم 

 

اولین لاره که با دل شکسته میگم 

   حلالت نمیکنم 

 

حالا برو تو بغلش و باهاش بگو وبخند 

 

به امید روز مرگم زنده ام همین

+نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1390ساعت03:11 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)
ایشالاه بمیره

۲ روز دیگه سومین ماه گرد عقد عشقمه برای مرگ شوهر کثافتش دعا میکنم 

 

 

چرا رفتی نازنینم؟

+نوشته شده در شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1390ساعت03:34 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (3)
شاید تا عروسیشم صبر نکنم

سلام دوستای گلم امید وارم حالتون خوب باشه چند روزی بودکه اینترنتم قطع بود الانم نمیدونم چرا یاهو مسنجر باز نمیشه 

  

چمد تا پست قبل تر یکی از بازدید کننده ها که نه اسمشو نوشته بود نه یه وبلاگ و ایمیل یه جمله برا من نوشت و اون این بود ؛ اون برمیگرده مطمئن باش ؛ میخواستم به اون دوست عزیز اگه بازم به ایینجا سر زد بگم حرفت دروغ بود نه تنها برنگشت بلکه چند ماه دیگه عروسیشه 

چرا الکی بهم امید واری میدید؟؟؟ دیگه طاقت ندارم خسته شدم از این چشم انتظاری میخوام زودتر بمیرم 

شاید تا عروسیشم صبر نکنم

باززم به زودی میام

+نوشته شده در شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1390ساعت03:32 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (0)
ندارمت

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

+نوشته شده در جمعه 14 بهمن‌ماه سال 1390ساعت02:22 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (5)
دوست دارم

دلم برات تنگ شده دوست دارم قبل مرگم دوباره ببینمت

+نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1390ساعت01:11 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)
ممنونم که انقد بهم لطف دارید

سلام دوستای گلم 

 

ممنونم که انقد بهم لطف دارید نظرات همتونو خط به خط خوندم 

 

همتون درست میگید حق با شماست اما به خدا دیگه دنیا برام بی اون ارزشی نداره 

یمی از دوستان باهم حرف زد و حتی حاضر شد به جای من بره و با اون حرف بزنه اما به نظر من فایده ای نداره 

 

من با مرگ خودم شاید نتونم چیزی رو ثابت کنم اما حداقل خودمو از عذاب نداشتنش راخت میکنم 

 

به خدا نمیتونم بدون اون حتی به نفس کشیدن فکر کنم 

 

خدا هم هممونو دوست داره منم خدارو خیلی دوست دارم اما میخوام قبل از اینکه تو بیمارستان به زنجیر کشیده بشم خودمو از زنجیر این دنیا باز کنم 

 

چند روز پیش دکتر معالجم علنا گفت با این وضعیتت اینده خوبی رو برات نمیبینم و باید بیمارستان بستری بشی و حتی اگه لازم بشه باید به مغزت شوک بزنیم و خاطراتتو پاک کنیم 

 

نمیخوام خاطراتتم پاک بشه میخوام از خاطره ها پاک بشم این قشنگ تره 

 

هیچکس حتی دکترم نمیدونه میخوام چیکارکنم  اینجا تنها جاییه که میتونم درد دل کنم  

 فکر نمیکنم جیزی بتونه کمکم کنه که از تصمیمم برگردم چون هیچ نقطه ضعی جز خود عشقم ندارم 

 

منم از خدا میترسم خیلیم میترسم اما از تنهایی و بیکسی و فکر اینکه اون الان پیش کس دیگس خیلی خیلی بسشتر میترسم 

 

هنوز که کاری نکردم تا عروسیش ۲ ماه مونده امیدوارم که خدا کمکم کنه 

 

خدارو خیلی دوست دارم همیشه و همه جا کنارم بوده گوشه قلبم همیشه حسش میکنم 

 

اما واقعا تحمل دیدن اون تو بغل کس دیگه غیر ممکنه اونایی که شرایط منو داشتن درکم میکنن 

 

نمیتونم ۶ سال عشقو با هم بودنو فراموش کنم یا براش ارزوی خوشبختی کنم بابا نمیتونم نمیتونم نمیتونم 

 

درکم کنید ترو خدا

+نوشته شده در شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1390ساعت01:41 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (2)
خود کشی

خودم رو خواهم کشت تا بدونی که عشق حقیقی چیه

+نوشته شده در پنج‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1390ساعت12:30 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (12)
بعد اون منم ار دنیا میرم

سلام دوستای گلم راستش هنوز نتونستم به اعصابم مسلط بشم و ماجرای درگیری اونشبو بنویسم 

اما بعدا حتما مینویسم 

 

بعد اون ماجرا ساعت ۱ شب حدودا دوباره عشقم زنگ زد و یه جورایی حق رو به اون مرتیکه الاغ داد و تقریبا با حرفاش تهدیدم کرد که از اون پسره شکایت نکنم چون اتیشش دامن خودمو میگیره 

غافل از اینکه ادمی که چیزی برا از دست دادن نداره از این چیزا نمیترسه 

بابا من به جون خودم رحم نکردم... 

بعد حرفاش گفت که ۲ ماه دیگه عروسیشه و برای همیشه از خونه پدریش میره 

 

این چند روز خیلی فکر کردمو به این نتیجه رسیدم که دیگه بدون اون نمیتونم ادامه بدم و کم اوردم  و اخرین حرفامو با امام رضا ردم و بهش گفتم که کم اوردم 

برا همین تصمیم گرفتم که فقط این ۲ ماه رو مهمونه شما دوستای روزای غمم باشم و بعدش راه اخرت رو پیش بگیرم 

 

هنوز چطور و چجوریشو نمیدونم اما اینو میدونم که دقیقا روز ازدواج اون روز مرگ من خواهد بود 

 

شاید حرفام بچگانه و چرت به نظر بیاد اما روز مرگم تبدیل به یه حقیقت زیبا میشه

+نوشته شده در سه‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1390ساعت12:44 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (6)
خون جگر

امشب که من به خون جگر غوطه میخورم
 او در میان شاخه گلها نشسته است
با ناز تکیه داده به بازوی دیگری
لبخند پرفسون به لبش نقش بسته است

+نوشته شده در شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1390ساعت02:20 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)

امشب رفتم دم خونشون دلم خیلی تنگ شده بود براش اما اون پسره اومد بیرون و با سنگ شیشه ماشینمو شکوند 

 

جریانشو فردا کامل مینویسم

+نوشته شده در شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1390ساعت02:07 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (2)
دلم گرفته اسمون از خودتم خسته ترم

باران که میبارد...  

دلم برایت تنگ تر میشود...  

راه می افتم... 

 

بدون چتر ... بغض میکنم ...  

آسمان گریه

+نوشته شده در سه‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1390ساعت08:36 ب.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (2)
مردم از دوریت

خودت رفتی ولی عشقت نرفته  

من عاشق تر شدم هفته به هفته 

+نوشته شده در دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1390ساعت01:54 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)
دوست دارم

دلم برات تنگ شده بی وفا همه جوره دنبالتم

+نوشته شده در یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390ساعت12:05 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (3)
یاد خاطراتمون بخیر برگرد عزیزم برگرد

سلام عشق جاودانه من همه بودو نبودم 

دومین ماه گرد عقدت مبارک   امید وارم  شاد و خوشبخت باشی 

 

امشب که تو غرق شادی و خوشی هستی یادت باشه که کسی هم هست که غرق گریه و ناله و عذاب جدایی باشه الان که تو لبت خندونه من اینطرف چشم گریونه 

 

امشب برای اولین بار یه سری از عکسای روزای خوبمونو نشونت میدم 

وقتی نگاهشون میکنی یاد تمام خاطراتمون بیفت و ببین از اون عشق پاک چی مونده؟؟؟؟ 

 

یادت باشه که می پرستمت و اگه برگردی تمام دنیا رو به پات میریزم و اگه بر نگردی تمام دنیارو سرم میریزم 

 

خوب نگاهشون کن و بعد ببین من الان کجای زندگیتم 

 

 

وقتی بعد ۲ سال برای اولین بار رفتم آمل اونم از روی شدت دل تنگیم به تو مستقیم رفتم حاهایی که بیکاریامونو توش پر میکردیم 

 

رفتم شهر کتاب اما این بار تنها و بدون تو... 

یادته اون زمونا وقتی حوصلمون سر میرفت میرفتیم اینجا تو برام فال میخوندی باهم اتودارو نگاه میکردیم میرفتیم طبقه بالا پازلارو میدیدیم و بعضی وقتا پوستر میخریدیم؟؟؟ 

 

 

فلکه قائم یادته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

بعضی وقتا شبا میرفتیم توش میشستیم 

 

 

تیام نت یادته؟ سر کوچه دانشگاه؟؟؟ 

بی تو باز هم از آن کوچه گذشتم 

اما تماما به یاد تو بودم 

یادته اولین بار تو این کوچه دیدمت؟؟؟؟ 

 

 

پاساژ مروارید چطور اونو یادت میاد؟؟؟ 

با من و خاطراتش 

چقدر اینجا خندیدیم و چقدر گشتیم 

خیابون پشتیش چی؟؟؟سبزه میدون یادته با هم میرفتیم خرید؟ 

از کنار بازار ماهی فروشا رد میشدیم حالت بد میشد و بینیتو میگرفتی و میگفتی ترو خدا زودتر رد بشیم 

 

اصلا منو یادت میاد تو اون شهر؟؟؟؟ 

 

 

تولد من و یادت میاد تو اینجا؟؟؟ یادته دم بالکن اینجا اشکامو پاک کردی؟ 

یادته چقدر میومدیم اینجا؟  البالو سیاهو چطور؟ 

 

دلم میخاست تمام اینارو باز با هم میگشتیم دونه به دونشو 

دست تو دست هم اخه گناه من چیه که تو این شهر باید تنها و بی تو پرسه بزنم؟؟؟ 

 

 

خیابونی رو که با یه دنیا عشق میومدم که ته اون بن بسته عشق زندگیمو ببینم یادته؟ 

 

این خونه رو چی یادت میاد ۲ ساعت تمام دم در اینجا اشک ریختم و زجه زدم اما تو پشت اون در نبودی که بیای اشکام و پاک کنی پس کجا رفتی بی وفا رفیق نیمه راه چرا تنهام گذاشتی؟؟؟ 

 

چقدر از دوریت گریه کنم یکم بهم رحم کن 

 

 

چقدر اینجا خاطره داشتیم یادته شبای سرد زمستونو؟؟؟؟ 

یادته اون نیمرو و لیوانا رو؟؟ 

 

یادته بهم میگفتی یدونههههههه   در دونههههههههههههه؟ 

 

یادته سر چی دعوامون میشد؟ 

از تو یخچال یواشکی چی میرفتی بر میداشتی؟ 

دایره ای یادته؟ 

برقا رفت و چی؟ 

یخه افتاد چی؟ 

تو اتاق خابم برده بود یادته؟ 

 

دیگه از چی و کجا برات بگم که بدونی ما چی بودیم و چی شدیم 

 از همه قشنگتر وقتی بغلم میکردی یادته؟؟؟ 

 

 

این همون دریای ۴۴ پاتوق همیشگیمون  

شبا یادته لب این ساحل همگی تا ۳ صبح میشستیم و میخندیدیم 

تا مامورا میومدن ما پسرا در میرفتیم تا مامورا دور بشن؟ 

سرگلزایی یادته چطور میرقصید؟ 

جوجه زدنا یادته؟ 

 

 

 

اما همه اینا رو برای اولین بار بدون تو رفتم 

چرا پیشم نیستی؟؟ 

من دیوونتم به خدا حاضرم به خاطرت ار همه چیزم بگذرم

+نوشته شده در شنبه 24 دی‌ماه سال 1390ساعت04:34 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (10)
ناقوص مرگ

عزیز دلم اگه روزی اومدی اینجا به اهنگم کامل گوش کن اسمشو گذاشتم ناقوص مرگ 

 

سر آغاز پایان زندگی من به زودی...

+نوشته شده در جمعه 23 دی‌ماه سال 1390ساعت02:34 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (7)
با رفتنت دیگر ...

 با رفتنت دیگر ...

 

هیچ کس نخواهد بود که با نوازش کف دستی چشمان منتظرم را ببندد...


                                                                              تا شاید روحم آرامش داشته باشد 

 

 

به خدا اتیشم زدی نازی سهم من حسرت و تنهایی نبود

+نوشته شده در پنج‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1390ساعت07:04 ب.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)
منه مغرور چه بی صدا شکستم

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

 
با یه دنیا غم پیشاپیش دومین ماهگرد عشق جدیدت مبارک 
 
بغل جدید مبارک عزیز از دست رفته من 
داغت به دلم موند
 
+نوشته شده در پنج‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1390ساعت01:13 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (2)
یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت

وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو
هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم
همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم
هرجا بودم با تو بودم هرجا رفتم تورو دیدم
تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم
اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سرسپردی
بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت
یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت


+نوشته شده در پنج‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1390ساعت01:10 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (3)
بی وفا با من چرا؟؟؟

سوختم خاکسترم را باد برد 

 

نازنینم اسان مرا از یاد برد 

 

 

از دوریت دارم اتیش میگیرم

+نوشته شده در پنج‌شنبه 22 دی‌ماه سال 1390ساعت12:47 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (2)
تاکی؟

غریبی در دلم بیداد تا کی!

چشم خیس سحر بیداد تاکی!

غم دیرینه ی صد پرده من.دلم را می کند سرگشته تاکی!

برای دیدن روی مه یار...کنم دیوانگی بسیار تاکی؟!!!!

+نوشته شده در دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1390ساعت04:37 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (2)
تو را میخواهم

تو را میخواهم ، به تو نیاز دارم ، دیگر طاقت دوری ات را ندارم.
خسته شدم از صبر و انتظار ، من همانم ، یک عاشق بی قرار.
تو را میخواهم و  این را میدانم که بی تو یک لحظه نیز نمیتوانم زنده بمانم.
تا کی باید در حسرت نگاه به چشمانت بمانم ، تا کی باید بنشینم در گوشه ای و بهانه ی تو را بگیرم.
این دنیا برای همه زیباست اما بی تو برای من بی معناست.
معنا کن برایم ای زیباترین واژه ی زندگی ام.
از شب نمی هراسم زیرا تو روشنایی شبهای منی .
از عشق نمی هراسم زیرا تو قشنگترین لحظه ی عاشقانه منی.
تو را میخواهم ، به تو نیاز دارم ،هر جا که هستی آغوشت را برایم باز کن که دیگر طاقت ندارم.
خودت را به من نزدیک و نزدیکتر کن ، تا حتی لحظه ای عطر وجودت را حس کنم ، تا لحظه ای به خودم بیایم و حضورت را در کنارم حس کنم.
تو را میخواهم ، به تو نیاز دارم ، ای دنیا لحظه ای سکوت کن که من فریادی در سینه دارم: دوستت دارم عشق من 

 


+نوشته شده در یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1390ساعت01:21 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)
دلم تنگه

دلم تنگه واسه دیدن چشمات           واسه اون اشکاو لبخنداو حرفات

واسه اون عشقی که می گفتی          تو پاکه.همونی که توش هلاگه

                         عشق  من دیگه تموم شد

                          دل من دوباره خون شد

                        بعد رفتنت دوباره.خونه دلم

                                بی ابو دون شد   

+نوشته شده در یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1390ساعت01:16 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)
برای تو مینویسم ای عزیز رفته ار کنارم

سلام

گاهی دلم می خواد بدانی حالم چگونه است  اغلب دلم برایت تنگ می شه  هر لحظه یک بار تنفست می کنم .

نمی دونم چرا فکر می کنم آسمان عاشق دریاست  مثل قصه ی خورشیدو ماه که بر خلاف خیلی از افسا نه ها از روی عشق به هم نمی رسن فکرش رو بکن اگه خورشیدو ماه به هم می رسیدند  چه قدر قلب ها باید قربانی در آغوش کشیدن این دو معشوق می شدند.

آن دو می سوزند تا ما نسوزیم.

می دونی :  واسه یه لبخند نازت ، جرقه ی  یه نگا تو با هزار تا دنیا عوض نمی کنم ، دلم می خواد زمین و آسمون و سیاره ها وستاره ها آواره شن رو تک تک آرزوهام اما نگاه قشنگ تو،  تو مسیر زندگی حتی یه خراش کوچیکم بر نداره

الهی آرزو هات تو گرمای زندگی برسند و کال نمونن

+نوشته شده در یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1390ساعت01:12 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (0)
هرکسی عاشق نشد....

هرکسی عاشق نشد دیوانه نیست

هرکه دیوانه نشد پروانه نیست

در پی عــــشق تو دل دیوانه شد

شمع گشتی ودلـــم پروانه شد

ازلهیب عشـــــــق تو افروختم

 عــــشق را به سادگی نفروختم

ناگهان در بی کسی ها گم شدم

رفتی وافســـانه ی مردم شدم

تا به کی چشم انتظاری سوختم

بس که چشمم را به راهت دوختم

تا به کی دیدار چشمت در خیــــال

زندگــــی با آروزهای محــــــال 

بر گرفته از وبلاگ دوست خوبم       www.bluegirl.blogsky.com

+نوشته شده در دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1390ساعت01:59 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (2)
آهسته دارم میمیرم


یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش
 کنیم

چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره
+نوشته شده در دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1390ساعت01:55 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)
خیـــــــــــلی سخته شب به آسمون نگاه کنی و کلی ستاره ببینی که دارن بهت چشمک میزنن
 و تو غرقشون بشی ولی تا سرتو میاری پایین یادت بیاد که تو زندگیت هیچ ستاره ای 
 نداری.....
+نوشته شده در سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1390ساعت03:49 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)

شــبــــــــــ یلـــــــــدا ســتــــــــــ یادت نـــــــــــره یه نفـــر چشـــماش خــیــره به دره منتظر تو ســـتـــــــــ

+نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر‌ماه سال 1390ساعت02:49 ق.ظتوسط علیرضا خان محمدی | نظرات (1)
  1    2  >>